تبلیغات
ایل ها-illha - ایل بدون کوچ(67)
شنبه 10 مرداد 1394

ایل بدون کوچ(67)

• نوشته شده توسط: منوچهر یوسفی


 illha-usefiسال سختی در قشلاق ایل را زمین گیر کرده بود و گرسنگی ،دامها و چهار پایان را بطور فاجعه باری به ستوه اورده بود. افق را تا دور دستها گرد وغبار فرا گرفته بود وگرد بادهای کوچک و بزرگ در دشتها و دامنه در میان سیاه چادر ها رخنه کرده بود و گوسفندان و بره های نازنین در اطراف لانه مورچگان  برای لیس زدن روی زمین دارای پوسته خالی دانه ها ، گرد امده بودند و سایه انها دو برابر قدشان در زمین خشک و سوزان نقش بسته بود و رد پای  پاییزی ایل پر افتخار در فصل بهار بر زمین هنوز دیده میشد  دخترکی با لباس های قرمز شره شره با سر بوته های دشت دست و پای نحیف او را زخمی و ناتوان و بی رمق ساخته بود و بدنبال ته مانده ایل در افق کم رنگ و بدون سبزه ارام ارام گام بر میداشت و بی هدف دشت بی انتها را طی میکرد .کلاغ های لاشه خوار در اطراف و اکناف ایل در محاصره قحطی زدگان حلقه زده بودند و کرکس ها در ارتفاع  و بالای سر ایل در دل دشت و میان اسمان نکبت بارایل چرخ میخوردند و قصد فرود بر لاشه های بجا مانده ایل از اوج ارتفاع خود کاسته و پایین و پایینتر می امدند و دخترک همچنان با لباس های مندرس و پاره پاره به خارو خاشاک خشک و چرخان در فضا خیره و از تشنگی و گرسنگی با لب های ترک خورده از میان تپه های صندوقی شکل  و خاکی گریان و نالان بدنبال بزغاله های خود تن خود را بر زمین میکشید illha.mihanblog.com
دامها در پهن دشت بیکران یا مرده و روی زمین رها و پخش بودند و یا با اخرین رمق خود در صف های مارپیچ اهسته به جلو در حرکت بودند ونه از غذا خبری بود نه از اب تنها بوته های خشک و تکه تکه شده در اعماق دشت  مزاحم و سد راه حرکت ایل با رمه های از پا افتاده و ناتوان در طول مسیر بچشم میخورد . غروب غمگین ایل ناگوار تر برای دختر تنها وباز هم بدنبال رد پای ایل  تا لحظاتی دیگر خورشید را گم میکرد و به اسقبال ماه و ستارگان بی رحمانه با ضربات شلاقگونه خارهای سر راه زیر نور مهتاب نه تنها اشکهای زلالش را   پاک و پنهان بلکه زخم های وارده بر پیکر اورا در تاریک و روشن قدمهای کوچولوی خود زمین و اسمان را در حضور هلال ماه   تحقیرمیکرد . البته حساب دقیق ماه را گم کرده بودند و  هلال  بزرگتر از معمول ،شاید بین هفتم تا دهم می نمود . َشب ،آن ماه به زمین زل زده بود و بدبختی و فلاکت ایل بزرگ را می نگریست .  گونه هایش سرخ و اتشین دخترانه اش در برق اتش بوته های سوخته و شعله ور مسیر ته مانده ایل  گاهی هویدا بود و موهای پریشانش مانند چتری با وزش باد های وزان اشک های فرو افتاده را از مسیر گونه هایش به کنج لبهای ظریفش میکشاند تا مزه غمگساری هفتمین  یا چندمین  ماه  را در هفتمین بهار زندگیش را طاعون زده و پژمرده در واپسین روز حرکت ایل در  اعماق دل و جان حس کند .
زندگی در  آن جهنم سوزان گرسنگی دام ها ،  سراسر  دشت را پر کرده بود . از پشم و پوست و شاخ و استخوان لاشه مردگان و مایملک ایل در غروب و شب وامانده در پیش رو در  ان سال بد یمن، قدم در بدترین تنگناهای   روزگار نهاده، همه را به ستوه اورده بود و تمام دامها یکی یکی نقش بر زمین و واز درد گرسنگی میمردند و   شب تاریک پلاس سیاه بر پیکر بیجان انان کشیده بود ، اما در پایان افق تاریک بقایای ایل بار و بنه را بر زمین نهاده و دخترک هم به کاروان خسته و ریخته رسید تا در تاریکی و سیاهی شب پوششی بر الام درد جانکاه و احوال پریشان ساکنان ایل باشد . ایل بدون کوچ یعنی پایان زندگی انان و  این بن بست کوچه شادی و سر سبزی و شکوفایی ایل . سر انجام با امدن شب کامل  کامل شدو  فرو رفتن در خستگی و ارامش مرگبار، نسیم بهاری بی موقع وضع هوا را دگرگون و به سردی کشاند و اهالی اطراق (منزل ) کرده در دامن  طبیعت قحطی زده هوا تیره و تار شد  و انگار که سرنوشت در حال دگرگونی و مطلوب است از عمق افق غرش همراه با نورهای روشنگر با برق خود دشت پر از لاشه  مرده  گوسفندان را همچو روز روشن و هویدا ساخت . هیچکس باور نداشت که بناگهان خشم طبیعت   چرخشی خلاف بهم بزند و کمکم قطرات باران پس از یکسال بر تن خشک زمین در چنان شبی زندگی را با طراوت نوین بدون ما یملک  به باقیمانده ایل هدیه بخشید و اشک های خشک و چسبیده بر گونه های دخترک نازنین شسته و به سفیدی برف چهره اش را نورانی ساخت و با تن رنجور و گرسنه اش در هوا میچرید و اولین فرد ایل بود که مژده بهار نو رسیده و شادی اور را در حنجره کوچکش ندا و به گوش ایل در مانده رساند . شاد و خوش خبر باشید .











نظرات() 



 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر